صفحه دسته بندی

داستان کوتاه

در اینجا مطالب مرتبط به دسته بندی داستان کوتاه را مشاهده میکنید لذت ببر دوست خوب من.

مطالعه مطالب داستان کوتاه

داستان کوتاه

ماجرای جا انداختن لگن دختر

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش ( لگنش ) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند ؛ هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم ...

نویسنده

مدیر کافه داستان, 2020-04-13

348 4,464

داستان کوتاه

قصه و عبرت مرد قصاب

این قصه را پلیسی عراقی روایت می کند که خود شاهد این ماجرا بوده است ؛میگفت : مردی بود که قصابی داشت ، هر روز حیوانی را سر می برید و به فروش می رساند ....در یکی از روزها زنی را در آن طرف خیابان دید که روی زمین افتاده بود ...به آن ...

نویسنده

مدیر کافه داستان, 2019-12-01

440 6,208

داستان کوتاه

امروز دوباره دیدمش بعد از ۱۸ سال

تو تاکسی،روی صندلی جلو نشسته بودم. تو دنیای خودم بودم که به صدای خیلی خیلیآشنا گفت: مستقیم... فکر کنم قلبم برای چند لحظه از حرکت وایساد!راننده چند متر جلوتر توقف کرد. در ماشین باز شد و صاحب اون صدای آشنا نشست تو ماشین.جرئت ...

نویسنده

مدیر کافه داستان, 2021-02-07

140 2,760

داستان کوتاه

حکایت مرد کشک ساب و شیخ بهائی

آورده اند که روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد، چون شنیده بود کسی که اسم اعظم را بداند، به تمام آرزوهایش می رسد . شیخ مدتی از جواب دادن به مرد ...

نویسنده

مدیر کافه داستان, 2019-12-15

356 8,060

داستان کوتاه

دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند

در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که همیشه با هم نزاع و دعوا داشتند. یک روز با هم قرار گذاشتند که هر کدام دارویی بسازد و به دیگری بدهد تا یکی بمیرد و دیگری که میماند لااقل در آسایش زندگی کند! برای همین سکه ای به هوا انداختند ...

نویسنده

مدیر کافه داستان, 2020-10-28

176 1,712

داستان کوتاه

اندر حکایت شکر وناشکریهای ما آدم ها

داستانی زیبا و پند آموز از مولانا اندر حکایت شکر وناشکریهای ما آدم ها :پیرمرد تهیدستی زندگی را در فقر و تنگدستی میگذراندو به سختی برای زن و فرزاندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم میساختاز قضا یکروز که به آسیاب رفته بوددهقانی ...

نویسنده

مدیر کافه داستان, 2020-05-04

328 3,504

داستان کوتاه

روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد

روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد!بعد از مدتی خواست او را پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی آمد.ملا نمیدانست الاغ بالا می رود ولی پایین نمی آید!!پس از مدتی تلاش ملا خسته شد وپایین آمد ولی الاغ روی پشت ...

نویسنده

مدیر کافه داستان, 2020-08-06

204 2,040

داستان کوتاه

در بیمارستان نوزاد مُرد و آن را به پدرش دادند

کسی می گفت:در بیمارستان نوزاد مُرد و آن را به پدرش دادند که دفنش کند، من نیز همراه او سوار ماشین شدم و به سوی قبرستان حرکت کردیم...او نوزادش را در آغوش گرفته بود و نگاهش می کرد... تا اینکه در راه رفتن به قبرستان، ماشین به ...

نویسنده

مدیر کافه داستان, 2021-06-05

48 440