ترانه "کعبه"ی معین را اولین بار وقتی شنیدم

کافه داستان وبلاگ ترانه "کعبه"ی معین را اولین بار وقتی شنیدم

ترانه "کعبه"ی معین را اولین بار وقتی شنیدم

ترانه "کعبه"ی معین را اولین بار وقتی شنیدم که...

همکلاسیام ته کلاس کز کرده بود توی خودش

و با "واکمن"اش که آنروزها داشتنش جرم محسوب میشد، به همین ترانه گوش میداد و

قطره قطره اشک هایش از گوشه چشم و بعد شیب بینی اش می غلطید روی نیمکت آهنی.. میدانستم خواستگار پروپا قرص و مایه داری

دارد که قرار است بزودی شوهرش شود. ولی خودش دل در گرو پسرک لاغر اندام موبوری

داشت که ماهی یکبار که از مرخصی می آمد.


هر پنج تایمان بسیج میشدیم تا آنها بتوانند ده دقيقه فقط ده دقیقه دور از چشم اولیا و مدیر و
معاون و گشت کمیته و که و که با هم حرف بزنند. من و شراره که از همه قد بلند تر بودیم به بهانه چیدن رزهای رونده از درخت توت با زور و زحمت بالا میرفتیم که اگر از دور گشت کمیته یا پدر و مادر و کس و کاری پیدایش شد به فریبا که پسرانه سوت میزد اشاره دهیم تا به نسرین که از همه به سارا و ایرج نزدیکتر بود خبر دهد!

در صورت وقوع خطر هم تا جان در بدن داشتیم میدویدیم بسمت میدان تا خودمان را گم کنیم
در هیاهوی مغازه های شلوغ اطراف میدان... ما برای سارا و ایرج و برای "عشق"، احترام قائل بودیم.. سارا را دیده بودیم که وقت خواندن نامه های ایرج چگونه سرخ میشود و مزاحم خلوتش نمیشدیم..مثل حالا نبود که پیامهای عشاق دست به دست بگردد میان همه اعضای
گروه چت!

یرج را هم دیده بودیم که وقتی میخواست از جلوی ما رد شود و برسد به سارا سرش را بالا نمی آورد و مثل امروزیها چک و چانه نمیزد با هر دخترکی که سر راهش بود.. سر به توو آرام میرفت و دست آخر وقت رفتن همیشه میگفت عروسیاتون با آبکش آب میاریم
براتون با ساراخانوم... و ما هم امروزی نبودیم...سر بلند نکرده بودیم که جوابی داده باشیم.

که بدانیم رنگ چشمهای ایرج خان عسلی محسوب میشود یا میشی که بتوانیم سارا را کمک کنیم برای دانستن اینکه شال گردن سبز بیشتر به رنگ چشمهایش می آید یا کرم خاکی
آنروزها ولنتاین نبود..تولد معنای خاصی نداشت..اما دختران عاشق شالگردن میبافتند که نکند سرما رد شود از پوسته ی عشق و استخوان دوست داشتن را درهم شکند..

چه شالگردنها که دست به دست نمیچرخید میان ما که نکند مادری بو ببرد دوست

فرزندشان عاشق شده است؟ عشق، گناه نابخشودنی دیروز و بازی

بی سرانجام امروز...


مدیر کافه داستان

مدیر جوان عاشق خسته متن و غرق در نوشتن و خواندن زندگی شبانه روزی من در مطالعه و گرد آوری و تولید داستان های زیبا برای شما عزیزان هست خواشمندم ما رو حمایت کنید.


ads

کامنت ها بسته است